بایگانی ماهیانه: دسامبر 2010

رمضان بی ربنای شجریان

صداوسیما : “ربنا نه متعلق به آقای شجریان است و نه صداوسیما بلکه متعلق به مردم است”

شجریان : «دعای ربنا که هدیه من به ملت ایران است»

علیرضا افتخاری : صداوسیما دنبال جایگزین برای «ربنا»ی شجریان نباشد.

من : “رمضان بی ربنا” اصلاح شود : “رمضان بی ربنای شجریان”

بیاندیش!

دلم نخواستن را می خواهد!آزادی را!پیروزی را!

پس کی می رسد مبارزه نهایی حق بر باطل…مسابقه نهایی شطرنج در جزیره ای دور افتاده…شاید هم دومینو….اصلا حق چیست؟آیا تعریف غلط از حق،حق را باطل می کند؟!آزادی بردگیست؟!بی نظمی نظم است؟!آیا هدفی در پیش است؟!آیا ما همه برای دلیلی اینجاییم؟! اگر دلیلی نیست پس معنی ایمان چیست؟!

گاه چه سخت است مسئولیت سخت جانشینی! ظرف را بده تا بنوشم! انتظار تا به کی؟! چرا پلکم نمیپرد؟!

آیا دیروز فردای پریروز است؟!پس فردا،دیروز پسفردا است! همیشه نتایج آن نیست که انتظار می رود؟ پس چرا اینقدر مطمئن؟

اگر شامپانزه پشت دستگاه تایپ نشت و شکسپیر را تایپ کرد،پس ما از کجا آمده ایم؟!

کمی بیاندیش! آیا برای گناه آدمی فریب خورده گله ای فریب نخورده را طرد میکنند؟!

Shaun The Sheep

وقتی بچه بودم علاقه زیادی به کارتون نداشتم؛نه اینکه نگاه نمیکردم!تنها برنامه هایی که نگاه میکردمPink Panther،Popeye،cat dog،Tom & Jerry،Pat & Mat و تنسی تاکسیدو…امروزه با پیشرفت هنر انیمیشن و کارتون سازی و خلق شخصیت های جدید،کارتون ها مخاطبین زیادی حتی از گروه بزرگسال رو جذب میکنه.اما باز هم هیچ چیز جای کارتون های قدیمی و آموزنده و اغلب خمیری خودمون رو نمیگیره.

اما چندسالیه که کارتونی با نام Shaun The Sheep ساخته و پخش میشه که واقعا قشنگه!شخصیت های این کارتون شامل یه گله گوسفند،یه سگ،دو اردک،یک گربه،سه خوک و یک صاحب خونه خنگ!

شخصیت های جذاب و داستان های جالب کارتون رو واقعا دیدنی کرده…

Shaun The Sheep

چرا اینجام؟!

شده تا حالا دلت بگیره؟ ای بابا..چی میگم؟! مگه میشه نشده باشه! بعضی موقع ها فکر میکنم که اگه نبودم حداقل از خیلی از مشکلات جلوگیری میکردم! دلم میگیره! از کسایی که درکم نمیکنن…حرفامو…رفتارمو…اعمالمو…

کاش بدونن که هر کاری که میکنم فقط بخاطر خودشونه …

مردانی از جنس ادعا

توجه:این نوشته بصورت کامل سانسور نشده است!

طبق برنامه امروز رفتیم باشگاه برای تربیت بدنی.

من و حسین در حال شوت کردن و مرتاض در حال تکل..مثلا مدافعه

تقریبا همه اومده بودن و از اونجایی که قبلا با سهامداران هماهنگی شده بود که برای ارتقا سایت باید سهم خودشونو برای هزینه بدن.منم اومدم پولا رو جمع کنم چشتون روز بد نبینه یکی ۱۰۰۰ تومن اورده بود یکی ۲۰۰۰ تومن آورده بود آخه ببخشید با این پول به آدم فحش هم نمیدن چه برسه به یه هاست معتبر.البته اینو هم بگم که خیلی از دوستان از جمله حسین داداش و س.م.م (منظورم مدیریت اجراییه) همکاری کرده بودن.از این که بگذریم با این همه زحمت اسم گدا رو روی من گذاشتن که برو یه کاسه بگیر و … در یک لحظه هم یکی از هم قطاری ها که باهام خیلی شوخی میکنه اما من از اونجایی که میدونم پیمانش اونقدر نیست که جواب شوخی شو بدم و جنبه نداره بهم گفت گدا و … منم یه حرفی زدم که فکر کنم تا آخرین *** ***ش سوخت.آقا یه دفه قرمز کرد اومد دستمو گرفت و داد زد “بیا بریم بیرون ببینم چی میگی” از اونجایی که میدونستم جربزه زدن رو نداره و اگه میزد هم جوابش رو میخورد و از اونجایی که حتی اگه یکی بزنم ۴ تا بخورم خاطره بدی برای همه میزاره فقط به فکر لعنت کردن شیطان و فروبردن خشمم بودم…بلاخره فریاد هایی که کشید جواب داد و چهار نفر اومدن جدا کردن…خدایی…نه…نه…. ببین من برای کیا دارم زحمت میکشم؟

این هم سنگر امروز منو از خواب بیدار کرد.بیدار شدم و دیدم تموم کسایی که تو خواب تو گوشم زمزمه میکردن هیچی نیستن جز مردانی مدعی..کسایی که بهم زنگ میزنن و میگن آقا باید تغییر بدیم بعد موقع تغییر هیشکی نیست….

بیاید کمی از زندگیم رو براتون تشریح کنم..

وقتم:پر از سرزدن به سایت،چک کردن،مرتب کردن،برنامه نویسی برای قشنگ تر کردن،نصب کردن،طراحی کردن

دغدغم:فلانی کی مقاله رو میاره؟بهمانی چرا فعالیت نمیکنه؟ارتقا سایت…کی بچه های تیم برنامه نویسی جمع میشن؟…

فعالیتم:۲۴ ساعته حتی تو خواب در خدمت افکار مدعیان

بابا خسته شدم..من از تموم وقت و فکر و زندگی و عبادت و مطالعه و درس خوندن و هر کوفتی که فکرشو بکنید زدم فقط برای اینکه نام دانشجو رو به یدک نکشم؟ ف*** بابا…نخواستیم…همون یدک بکشیم بهتره..

بقول دبیرغفار و حسین ما اول پول نداشتیم و انرژی داشتیم و اینقدر اومدیم الان هم خسته ایم هم پول نداریم.

همیشه هدفم تو زندگی متفاوت بودن با بقیه بود…دوست داشتم بجای زندگی و رسیدن بخودم راه رو برای آیندگان باز کنم…اما انگار کسایی که ادعا میکردن تا آخر خط باهاتن فقط مدعی هستن همین…

شاید حرفام غلط باشه…نمیدونم..دیگه جیزی رو نمیدونم…فقط خسته ام همین…

یاد حرف بابام اوفتادم…

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/سیمرغ قاف و رستم دستانم آرزوست

دور و ورم پر شده از مدعیان.نه نایی دارم و نه جایی..خسته تر از همیشه از همه چیز..و همه جا…

یه روز خوب!

امروز،بهتر بگم..دیروز جمعه بعد مدتی تصمیم گرفتم با بابام اینا طبق برنامه هر هفتشون برم کوه…البته با توجه به اینکه تو عیدیم و دیگه جمعه کلاس ندارم..بعد رسیدن یه جا رو به دره پیدا کردم و نشستم و فکر کردم…به آینده..به اینکه قراره چه کاری بکنیم؟آیا میتونیم مثله پدرانمون باشیم؟آیا میتونیم ایران و به جایگاه اصلیش برسونیم؟آیا میتونیم پیشرفت کنیم؟بیکار نباشیم؟همه درحال ساخت ایران؟همه با هم دوست و متحد؟ آیا وقتی اون روز خوب میاد ما هستیم؟

یه روز خوب!

Do for others more than you do for yourself

book of eli

حیفم اومد،فیلم رو ببینم و چیزی در موردش ننویسم.باتوجه به حرفایی که ازش شنیده بودم و نقدهایی که ازش خونده بودم از اول تا آخر بدقت فیلم رو نگاه کردم.از دیالوگ ها گرفته تا علامت ها…هیچوقت فکرشو نمیکردم اینطور تموم شه!

آلن و آلبرت هوگس تونستن بعد از خیلی از فیلم های آخرزمانی که تا کنون ساخته شدن یک اثر تاثیر گذار از خودشون بنمایش بذارن.فیلمی با فیلم نامه قوی،اکشن،معمایی و درنهایت با هدفی زیبا…

یادمه چندی پیش فیلم Contact  محصول سال ۱۹۹۷ رو بازبینی میکردم.در سکانس های پایانی جودی فوستر در نقش یک دانشمند دیالوگ بیادماندنی رو گفت : ایمان اثبات کردنی نیست،حس کردنیه…

در فیلم کتاب ایلای تقریبا چنین مبحثی به تصویر کشیده شده!

زمان آخرزمان فرا رسیده،جنگ رخ داده و نسلی جدید از انسان برروی زمین باقی مونده،هیچ نظم و یا سیستم دولتی وجود نداره،کسی چیزی از دین،کتاب و یا سخن الهی نمیدونه.و در این میان،فرد سیاهپوستی با نام ایلای تنها نسخه کتاب مقدس رو به همراه داره و با توجه به دیالوگ هاش کتاب رو توسط یک ندای درونی پیدا کرده و اون ندا اورو به غرب هدایت کرده،جایی که مردمانش لیاقت کتاب مقدس رو دارند و به او نوید سالم موندن در طول این سفر رو میده!ایلای در طول سفر ۳۰ ساله خود بعد از جنگ کتاب رو کم کم میخونه و در داستان فیلم با شخصیتی رو برو میشه که بدنبال کتاب مقدس میگرده چرا که تمامی نسخه های کتاب توسط مردم به آتش کشیده شده بود،چون اونو عامل جنگ میدونستند و تنها نسخه این کتاب در دست ایلای است.کارنیگ برای بدست آوردن کتاب از چنگ ایلای خیلی از انسان ها رو قربانی میکنه چون بقول خودش کلمات کتاب قدرتی در جذب مردم داره که سخنان خودش نداره،کتاب چیزی به مردم میده که خودش نمیتونه بده و اون چیز ایمانه!

ایلای چون میدونست که کارنیگ کتاب رو برای قدرت خودش میخواد نه هدایت مردم کتاب رو به اون نمیده و داستان پیش میره!

مردمان باقی مانده در زمین بدلیل زیاد بودن نور خورشید عینک میزنن در صورتی که هوا همیشه ابریه و حتی در بعضی از مواقع میبینیم که در داخل کافه و جایی که نور زیادی نیست عینک زدند که این میتونه روشی برای پنهان کردن چشم از دیگران و یا همون غریبگی انسان ها نسبت به همدیگه در آخرزمان رو بتصویر بکشه.

ایلای در پلان های نهایی فیلم به این اشاره میکنه که تاکنون به فکر زندگی کردن به روشی که از کتاب یادگرفته نیوفتاده و اون روش اینه که بیشتر به فکر دیگران باش تا خودت…

شالوده اصلی فیلم در دیالوگ های پایانی و آشکار شدنه هدف اصلی فیلمه که در اینجا بخاطر لونرفتن داستان اشاره ای نمیکنم.

اینکه ایلای بعد از جنگ توسط ندایی درونی کتاب رو پیدا میکنه و ندا اون رو به سمت غرب هدایت میکنه از اهدافیه که اکثرا در فیلم های هالیوودی آخرزمانی به تصویر کشیده شده،چرا کتاب در شرق پیدا شده و قراره به غرب برده بشه؟!

همچنین یکی از مهم ترین نکته ها انتخاب اسم ایلای برای شخصیت اصلی فیلم و نام Book Of Eli  که درصورت بازی با حروف اسم Eli  میتوان واژه Book Of Lie  به معنی کتاب دروغین رو ساخت!

این چندنکته از موضوعات پشت پرده ای فیلمه و اینکه برادران هوگس چقدر زیبا و جذاب مساله ایمان رو بتصویر کشیدن بیشتر خودشو نشون میده!