بایگانی نویسنده: admin

درباره admin

تفاوت یک بیمار با یک سالم در تفاوت این دو است (!) سلامت از دید عموم رفتاری است که عمومیت بیشتر دارد و یک بیمار همیشه و در همه چیز متفاوت است. /امضا/یک‌ذهن‌بیمار

گیج

گیجم.

شاید،

حتما،

روزی صبح از خواب بیدار می شوم و این دغدغه که کثیری از مردم دنیا نداشته اند را ندارم.

روزی چشم میگشایم،به روی دنیایی که میخواهم،اگه وجود ندارد میسازمش.

اما نمیفهمم،چرا همیشه به یک دفعه؟!

همه دغدغه ها.

به کدامین صیغه مارا جام بلا میدهند و لیاقت مقرب بودن هم نداریم؟!

خدایا،گوشه چشمی به ما بیاندازی بیدار میشوم و با چشمهایم میبینم،آنچه را که به من هدیه کرده ای،هدیه ای که تمام عمرم منتظرش بودم.

هنوز از روی سطح زمینی که با سرعت ۱۶۷۰ کیلومتر در ساعت به دور خود میچرخد،نگاهم رو به سوی آسمان.

امید دارم.

ملاصدرا

“خداوند بی نهایت است و لامکان و لازمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا،یتیمان را پدر می شود و مادر،ناامیدان را امید می شود،گمگشتگان را راه می شود،در تاریکی ماندگان را نور می شود،محتاجان به عشق را عشق می شود،خداوند همه چیز می شود و همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبانهایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از هر ناجوانمردی،ناراستی و نامردی.چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه،بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند،در دکان شما کفه های ترازوهایتان را میزان می کند،در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند!
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟!”

منِ من

من،من را دیدم.

من،من را دیدم،لب پنجره،تکیه داده به تنه پنجره،پشت به من و رو به بیرون،بک لایت تصویر من را ضدنور کرده بود.آری،منم،تنها؛

چه شده؟ زندگیم تباه است.چرا من،من را اینگونه یافتم.

آگاهییَم لکنت زبان گرفته؛

یقینا احساس میکنم زندگیم تباه است.

کمی صبر کن،جزییات بهتری میبینم؛

از من شعله بر میخیزد.

با چشم های خودم شعله های من را دیدم.

اینها نه گفته های من است،نه گفته های من،اینها بازتابی از اتصال من به گرد آب های اندیشه رودخانه آگاهی است!

توهم صورتی

Fringe

در حالی که سیگار صورتی رو گوش میکنم به این فکر میکنم که در دنیاهای موازی چه اتفاقاتی برام میتونسته افتاده باشه و یا میتونه بیوفته،در حالی که در حال رخ میدم و فقط یک دنیا رو واقعی میکنم.اونم اینکه در این زمان و مکان سیگار صورتی گوش میدم و به چیزایی فکر میکنم که در دنیاهای موازی میتونسته اتفاق افتاده باشه و یا میتونه بیوفته.

دورها آواییست، که مرا می خواند

این تصویر همون طوری که تو خواب هام دیده میشه شبیه سازی شده،اشتباه نکنید،شب نیست،هوا هم ابری نیست!

امیدوارم،لحظه ای چشم هام رو باز کنم،زیر درختی هستم،روبروم دشتی پر از چمن،آسمون آبی با چند تکه ابر،نسیمی ملایم پوستمو نوازش میده،نه غمی دارم،نه دغدغه ای،عشق حقیقی رو در وجودم حس میکنم،عشق یکتا که هر چه هست اوست و جز او نیست.

لحظاتی قبل از این تصور : چشم هام رو باز کردم،داشتم کابوس میدیدم،کابوس زندگی در دنیا!

پی نوشت:

دشت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می آید!
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می زد.

پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف می زد؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
ینجه زاری سر راه،
بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک.

لب آبی
گیوه ها را کندم، پا ها در آب:
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ،‏ می چرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها می دانند،‏که چه تابستانی است.
سایه هایی بی لک،
گوشه ای روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقابق هست،‏زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم،‏که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آواییست، که مرا می خواند.

تکرار

نمیدونم چی شد که دست به کیبرد بردم;

به ندرت اینجا مینویسم;

امروز هدر رفت،مثه همه روزای زندگیم;

چندتا دیالوگ از چندتا فیلم:

  • چرا همه فکر میکنن که اومدن به این دنیا تا خوشبخت بشن؟ ( ۱/۲ ۸)
  • اگه خدایی وجود نداره،پس نیازه یه دونه بسازیم ( Easy Rider )

کمی خاطرات،کمی میگرن،کمی بزور خوابیدن،کمی بستنی،کمی فوتبال،اما خبری از درس نبود.

بذارید تا همینجا انزجار خودم رو از تحصیلات آکادمیک اعلام کنم،جایی که فقط استعدادها میسوزن،جایی که همه به سوی مسیری رونده میشن تا در راه رسیدن به هدف مشخص خودشون رو بسوزونن!

انسان باید مطالعه کنه،باید از تجربیات گذشتگان استفاده کنه،باید بجای اختراع چراغ در ساخت چرخ جدید کمک کنه.اما در زمینه‌ای که علاقه‌ی بیشتری به تلاش کردن در کسب تجربیات داره!

همه ما مجبور به اختیاریم;

return 0;

بدترین جمعه زندگیم

Eraser Head 1977

اشتباه نکنید

نمیخوام درباره امروز صحبت کنم

یه روزی بود،جمعه بود،روز قبلش فاز دوم آنفولانزام شروع شد و کارم به تزریقات کشید،نتونستم جمعه با بچه ها طبق برنامه قبلی برم کوه،جمعه خونه بودم،کسل کننده،به دلیل دارو ها هم نمیتونستم چیزی پردازش کنم یا رو چیزی کار کنم،مطالعه هم تعطیل،اوضام خراب بود،بعدظهر هم همه رفتن بیرون و من خونه تنها شدم،بچه ها بیرون بودن و گوشیشون انتن نمیداد،هیچکس جوابمو نمیداد،اوضاع خیلی خراب بود،هوا خفه،هوا خفه،هیچی حالمو خوب نمیکرد،وقتم گذشت،وقتمو گذروندم،شب شد،حالم کمی بهتر شد،تصمیم گرفتم فیلم ببینم،و فیلم Eraser Head 1977 رو دیدم و خوابیدم!

پی نوشت: Eraser Head فیلم خیلی سنگینیه،شاهکار بزرگترین سینماگر زنده،هیچ وقت وقتی کسل هستید،وقتی به دنبال فراقت هستید،وقتی حال ندارید،وقتی همه چیتون به هم ریخته،وقتی جمعست،نبینید!