بایگانی ماهیانه: جولای 2012

دورها آواییست، که مرا می خواند

این تصویر همون طوری که تو خواب هام دیده میشه شبیه سازی شده،اشتباه نکنید،شب نیست،هوا هم ابری نیست!

امیدوارم،لحظه ای چشم هام رو باز کنم،زیر درختی هستم،روبروم دشتی پر از چمن،آسمون آبی با چند تکه ابر،نسیمی ملایم پوستمو نوازش میده،نه غمی دارم،نه دغدغه ای،عشق حقیقی رو در وجودم حس میکنم،عشق یکتا که هر چه هست اوست و جز او نیست.

لحظاتی قبل از این تصور : چشم هام رو باز کردم،داشتم کابوس میدیدم،کابوس زندگی در دنیا!

پی نوشت:

دشت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می آید!
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می زد.

پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف می زد؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
ینجه زاری سر راه،
بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک.

لب آبی
گیوه ها را کندم، پا ها در آب:
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ،‏ می چرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها می دانند،‏که چه تابستانی است.
سایه هایی بی لک،
گوشه ای روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقابق هست،‏زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم،‏که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آواییست، که مرا می خواند.